معجزات حضرت سجاد(9)-دفع جن توسط خادم

هوالحق

مرحوم قطب الدّين راوندى ، به نقل از حضرت باقرالعلوم عليه السّلام حكايت كند:
شخصى به نام ابو خالد كابلى مدّت زمانى را خدمت گذارى امام سجّاد، حضرت زين العابدين عليه السّلام نمود و چون به طول انجاميد، جهت ديدار با مادر خويش از امام سجّاد عليه السّلام اجازه خواست كه راهى شهر شام گردد.
امام عليه السّلام او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى ابو خالد! فردا مردى از اهالى شام - كه معروف و ثروتمند مى باشد - به همراه دخترش كه دچار جنّ زدگى شده است ، وارد مدينه خواهد شد.
پدر اين دختر به دنبال كسى مى گردد كه دخترش را معالجه و درمان نمايد؛ پس تو نزد او مى روى و اظهار مى دارى كه من دخترت را معالجه مى كنم و مقدار ده هزار درهم مى گيرم .
چون فرداى آن روز فرا رسيد، مرد شامى وارد مدينه شد، ابو خالد كابلى طبق دستور امام عليه السّلام نزد وى آمد و گفت : چنانچه ده هزار درهم به من بدهى ، دخترت را معالجه و درمان مى نمايم .
پدر دختر هم قبول كرد و قول داد كه چنانچه دخترش خوب و سالم شود آن مقدار پول را بپردازد.
ابو خالد كابلى نزد امام سجّاد عليه السّلام رفته و جريان را براى آن حضرت بازگو كرد.
پس حضرت به او فرمود: مرد شامى بى وفائى مى كند و پول را به تو نمى دهد؛ ولى با اين حال ، تو نزد دختر مى روى و گوش چپ او را مى گيرى و مى گوئى : اى خبيث ! علىّ بن الحسين مى گويد: هر چه زودتر از بدن اين دختر خارج شو و او را رها كن .
ابو خالد كابلى نيز پيام حضرت را به انجام رسانيد و سپس دختر از آن حالت جنّ زدگى نجات يافت و بهبودى كامل خود را بازيافت .
امّا همين كه ابو خالد آن ده هزار درهم را مطالبه نمود، مرد شامى بدون پرداخت كمترين پولى او را از منزل خود بيرون كرد.
پس از آن ، ابو خالد نزد امام زين العابدين عليه السّلام بازگشت و جريان را به طور مفصّل براى آن بزرگوار بازگو كرد.
حضرت در پاسخ فرمود: گفته بودم كه مرد شامى حيله و نيرنگ دارد و از پرداخت پول ، امتناع مى ورزد، ولى بدان كه دخترش دو مرتبه به همين زودى دچار جنّ زدگى خواهد شد و پدرش نزد تو مى آيد.
پس موقعى كه مراجعه كرد به او بگو: چون به عهد خود وفا نكردى ، چنين شده است ؛ اكنون بايد همان آن مبلغ را تحويل علىّ بن الحسين ، زين العابدين عليه السّلام بده تا او را معالجه و درمان كنم و ديگر آن حالت جنّ زدگى باز نخواهد گشت .
بنابر اين مرد شامى به ناچار، آن مبلغ را تحويل امام سجّاد عليه السّلام داد؛ و ابو خالد نزد دختر آمد و همان سخن قبل را در گوش چپ دختر بازگو كرد و افزود: چنانچه برگردى ، تو را به آتش قهر خداوند متعال مى سوزانم .
امام محمّد باقر عليه السّلام افزود: با اين روش ، دختر به بهبودى كامل رسيد و نجات يافت و چون با پدرش به سمت شهر شام رفتند، پدرم حضرت زين العابدين عليه السّلام آن پول ها را تحويل ابو خالد كابلى داد و به او اجازه داد تا جهت ديدار مادرش راهى شهر شام گردد.

منبع: بحارالا نوار: ج 46، ص 31

 

گزیده اشعار عرفانی(9)-وحدت کرمانشاهی

هوالحق

مقصد من خواجه مولای من است

توشه من نیز تقوای من است

در مناجاتم چو موسی با اله

خلوت دل طور سینای من است

می روان مرده ام را زنده کرد

آری آری می مسیحای من است

دامن تدبیر را دادم ز دست

رشته تقدیر در پای من است

حسن لیلی جز یکی مجنون نداشت

عالمی مجنون لیلای من است

نفی من شد باعث اثبات من

خواجه در لای من الای من است

نشئه ی ناسوتم اندر خور نبود

عالم لاهوت ماوای من است

نام نیکت ذکر صبح و شام ماست

یاد رویت ذکر شبهای منست

ره به خلوتگاه وحدت یافتم

وحدتم! فوق گمان جای منست

وحدت کرمانشاهی

گزیده اشعار عرفانی(8)-فواد کرمانی

هوالحق

ز نوح وقت همت جو کزین دریای بی پایان

تو را نوح زمان آرد به کشتی سوی ساحلها

طریق رفتن از مجنون طلب کن شهر لیلا را

که ملک عشق را غافل نداند راه منزلها

به گرد نور حق پروانه وش خود را به آتش زن

چو شمع از سوختن گریان مشو در جمع محفلها

نشاید سر سپردن جز به دست کاملان ای دل

که سنگ از تربیت گوهر شود در دست کاملها

فوادا سر دل مستور دار از غیر اهل دل

که دین کاملان کفر است در افهام جاهلها

فواد کرمانی

گزیده اشعار عرفانی(7)-وحدت کرمانشاهی

هوالحق

منت خدای را که خدا را شناختیم

در ملک دل٬ لوای طرب برفراختیم

از جان شدیم بر در دل حلقه سان مقیم

تا راه و رسم منزل جانان شناختیم

راضی ز جان و دل به قضای خدا شدیم

با خوب و زشت و نیک و بد خلق ساختیم

ای خواجه ما به همرهی عشق سالها

مردانه وار بر سپه عقل تاختیم

وحدت کرمانشاهی

 

پیر حشمت خداداد کرمانشاهی(3)

هوالحق

سخنانی از پیر حشمت:

*متاسفانه امروز بی دینی تمام جامعه را فرا گرفته است. خدا شاهد است اگر چند تا از ابدال که از طرف خداوند بر زمین حاکمند دعا نکنند٬ غضب خدا این ملت را می گیرد.آنها دربین مردمند ولی کسی آنها را نمی شناسد. شما هم که در مسیر عرفان آمده اید باید برای دیگران دعا کنید و با نفس گرم شما باید مردم نجات پیدا کنند...

*در عبادت (شخص تا جایی می رسد که) او را به دو صورت سیر می دهند. یکی بصورت روحی٬ یکی بصورت جسمی. در حالت روحی یک شوک ایجاد می شود و روح را از جسم او جدا کرده و او را می برند به جاهایی که روحش نیاز دارد. در حالت جسمی دیگر نیازی به شوک نیست و شخص در عبادت به مرحله ای می رسد که او را با جسم به جهانها و جاهایی که نیاز دارد می برند.

*شما باید به حقیقت برسید و در خدا حل شوید. در خدا حل شدن یعنی اینکه مثل امیر المومنین دیگر درد را احساس نکنید٬ غم را احساس نکنید...

یا علی مدد

پیر حشمت خداداد کرمانشاهی(2)

هوالحق

چند کلام از حضرت استاد:

*معصومین (ع) شب تا صبح عبادت میکردند. چه جاذبه هایی داشتند؟ واقعا عبادت به انسان نور می دهد.شما باید عاشق عبادت بشوید. وقتی عاشق شدی یک شب اگر به عبادت نرسی٬ می گویی معشوقم را گم کرده ام.الان من ....

*ممکن است شیطان به انسان رخنه کند و بگوید حالا نیم ساعت دیگر بخواب! که شما باید همیشه بسوی رحمانیت بروید و فریب نخورید.

*عرفایی مثل بابا طاهر یخ می شکستند (برای وضو و غسل)...٬ الان در زمان ما همه چیز راحت است.چیزی بعنوان امتحانهای سخت نداریم. همین عبادت (شب) امتحان انسان است. نه یخ شکستن داریم نه در بیابان سر کردن و ریاضات آن. برای ما همه چیز مهیا است. آنها روی خار و خاشاک عبادت می کردند و نماز می خواندند. شبها با مار و مور همدم بوده اند...

یا علی مدد

گزیده اشعار عرفانی(6)-فواد کرمانی

هوالحق

در خانه دل ما را جز یار نمی گنجد

چون خلوت یار اینجاست اغیار نمی گنجد

در کار دو عالم ما چون دل به یکی دادیم

جز دست یکی ما را در کار نمی گنجد

مستیم و در این مستی بیخود شده از هستی

در محفل ما مستان هشیار نمی گنجد

اسرار دل پاکان با پاک دلان گویید

کاندر دل نامحرم اسرار نمی گنجد

گر عاشق دلداری با غیر چه دل داری

کان دل که در او غیر است دلدار نمی گنجد

از بخل و حسد بگذر در ما و تویی منگر

با مساله توحید این چار نمی گنجد

گر انس به حق داری از خلق گریزان شو

کآدم چو بهشتی شد در نار نمی گنجد

انسان چو موحد شد در شرک نمی ماند

آری گل این بستان با خار نمی گنجد

گفتار فواد آری در پرده بود لیکن

آنجا که بود کردار گفتار نمی گنجد

فواد کرمانی

 

گزیده اشعار عرفانی(5)-وحدت کرمانشاهی

هوالحق

هر دلی کز تو شود غمزده آن دل شادست

هر بنایی که خراب از تو شود آبادست

کمر بندگی عشق نبندد به میان

مگر آن بنده که از بند جهان آزادست

پنجه در پنجه تقدیر نشاید افکند

زانکه بازوی قضا سخت تر از فولادست

روزگاریست که بی روی تو کار من و دل

روز افغان و سحر ناله و شب فریادست

پیش سجاده نشینان سخن از باده مگوی

زاهد و ترک ریا غایت استبعاد است

وحدت کرمانشاهی