هوالحق

ز نوح وقت همت جو کزین دریای بی پایان

تو را نوح زمان آرد به کشتی سوی ساحلها

طریق رفتن از مجنون طلب کن شهر لیلا را

که ملک عشق را غافل نداند راه منزلها

به گرد نور حق پروانه وش خود را به آتش زن

چو شمع از سوختن گریان مشو در جمع محفلها

نشاید سر سپردن جز به دست کاملان ای دل

که سنگ از تربیت گوهر شود در دست کاملها

فوادا سر دل مستور دار از غیر اهل دل

که دین کاملان کفر است در افهام جاهلها

فواد کرمانی